ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
گروه دانشجويي متد
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
|
پر عقاب (داستان ) حبیب احمد زاده |
|
پر عقاب پياده شدنت را ميبينم. حركت دوربينم را متوقف ميكنم و سپس مركز بعلاوه درون چشمي را روي تو ميگذارم . . . و دست تكان دادنت براي راننده. او حركت ميكند . . . و تو باقي ميماني روي سه راه؛ در پشت نخلستان آن سوي رودخانه. حال مرددي كدام راه را انتخاب كني! در جادة اصلي منظر ماشين بعدي بماني و يا . . . و يا راهي را در پيش گيري كه مقصود من است. زودتر تصميمات را بگير. تمامي زحمت امروز من بستگي به تصميم تو دارد. از دور مشخص نيست ولي چيزي را به پشت كولت مياندازي و حركت ميكني. از تصميم گيريت بينهايت خوشحالم. زحمت ماندن مرا دراينجا كمتر كردي . . . و اكنون تو در جادة آسفالتي كه به خط اولتان منتهي خواهد شد به حركت ادامه ميدهي. تو به حركتت ادامه بده و من نيز از اين سوي رودخانه و در بالاي اين ديدگاه به انتظار مينشينم، انتظري كه شايد 25 دقيقه بيشتر طول نكشد و تمامي نقطة اوج آن در 17 ثانيه آخر ميباشد. ما ميتوانيم حداقل در اين 25 دقيقه، با صراحت با هم گفتوگو كنيم؛ با آنكه تو هرگز صحبتهاي مرا نخواهي شنيد، ولي شايد بعد از آن 17 ثانيه آخر تمامي اين صحبتها به گوش تو رسانده شود چگونه؟ نميدانم! به هر حال اعتقاد ما اين سوي رودخانهايها و در اين شهر كاملاً محاصره شده اين چنين است . . . و به هر حال تو اكنون متوجه نيستي كه من به انتظار شكارت در اينجا نشستهام . . . و در اين محفظة تاريك، تمامي دشت، نخلستان، جادههاي عبوري شما را در آن سو ميبينم . . . و بالاخص . . . كه در هر گامت، با دستگيرة دوربين ديدهبانيم تو را در هر قدم زير كادر به علاوه درون دوربين قرار ميدهم تا فراموشت نكنم. بله من به انتظار شكارت در اينجا نشستهام و گلولة خمپارهاي نيز هم اكنون درون قبضه، انتظار فرمان مرا ميكشد؛ فرماني كه در لحضة موعود از طريق اين بيسيم، امواج نامرئي آن در فضا پخش شود. حتي بيسيمهاي شما آن را خواهد گرفت و سپس اين امواج از كنارههاي بدنت خواهد گذشت و خوشبختانه تو از دريافت و درك آن محرومي و بعد بيسيم قبضة خودي . . . و سپس . . . و سپس هزاران قطعة چدني ريز و درشت تو را در بر خواهند گرفت . . . ولي . . . اكنون تا آن نقطة جاده كه شايد نقطة اتمام زندگي تو نيز باشد 23 دقيقه فاصله وجود دارد . . . و بالا و پايين اين زمان بستگي تام و تمام به سرعت گامهايت، . . . كندتر حركت كني، به اين 23 دقيقه باقي مانده از زندگيت ثانيههايي اضافه . . . و اگر تندتر، به همان نسبت كمتر . . . و اكنون تو در حركتي. ميخواهي دقيقتر به تو بگويم كه چقدر از لحظة انفجار گلولهاي كه انتظار تو را ميكشد، فاصله داري؟ تنها كافي است تو را در ميان خطوط درجه بندي داخل چشمي قرار دهم و سپس كرنومتر را فشار دهم . . . ولي خوب بهتر است وقت را از دست ندهيم. شايد اين دوستي 20 دقيقهاي با همان گلوله جاودان شود. ميخواهي بداني اولين سؤالي كه هر روز از بالاي اين ديدگاه و پس از انتخاب شكاري مانند تو ميكنم، چيست؟ اينكه اهل كجايي؟ خانقين، بغداد، كركوك يا بصره . . . و مثل هميشه بر روي بصره حساستر خواهم بود. چرايش را شايد به تو نيز بگويم . . . و آن لحظهاي كه گلولة موعود بر زمين اصابت كند . . . در آن لحظه پدر و مادر تو به چه كاري مشغولند؟ آيا مادرت، در همان خانههاي گلي روستايي حاشيه بينالنهرين در حال پخت نان است؟ پدرت . . . پدرت به چه كسبي مشغول است؟ اكنون در چه فكري است؟ آيا لحظهاي ميتواند به ذهن آنان خطور كند كه من به انتظار نشستهام تا در كمتر از 19 دقيقه ديگر جان فرزندانشان را بگيرم؟ و اگر آن حس غريب مادر و فرزندي برقرار ميشد، در اين لحظه مادرت چه نفريني بر من ميكرد؟ ولي من از مدتها قبل تصميم خود را گرفتهام. از همان موقعي كه اين شهر، به محاصرة شما درآمد. ميخواهي بداني اهل كجايم؟ زياد لازم نيست دور بروي. شايد تنها يك كيلومتر آن طرفتر در كنارة همين رودخانة مرزي، چند سال پيش، تولدي در صدمتري مرز . . . بله و اگر تنها 700 متر آن سوتر اين تولد صورت ميگرفت اكنون من نيز يكي از شما بودم، در اوج قدرت نظامي و با آن همه مهمات بيكران كه براي نابودي شهر به مراتب بزرگتر از شهر كوچك ما كافي است . . . و بدون توجه به ضجه و زاري زنان و كودكان شهر . . . و مست از قدرت . . . در تمام شبانه روز، شهر را به زير آتش ميگرفتم، ولي اكنون خوشحالم . . . خوشحال از اينكه تنها 700 متر، اين سوتر به دنيا آمدهام. و من ميجنگم براي خيلي چيزها. مادرم . . . ميخواهي بداني مادرم اكنون مشغول چه كاري است؟ او مثل هميشه در حال خواندن آية الكرسي است . . . براي من . . . برادرم و برادرانش و همة كساني كه اين سوي رودخانه هستند. مادر تو چي؟ او نيز براي تو دعا ميخواند؟ هر دعايي كه بخواند و يا خوانده، شايد تا حدود 15 دقيقه ديگر بيفايده شود . . . و تو به حركت ادامه ميدهي . . . در فكر آن هستي كه زودتر به خط مقدمتان برسي و دوباره شب، شهر ما را به زير آتش تيربار و يا هر سلاح ديگري بگيري. وقتي دست بر ماشه ميگذاري و قنداق تيربار بر شانهات ميلرزد، احساس قدرت ميكني . . . و يا نه صداي انفجارهاي بزرگتري تو را به وجد ميآورد؛ انفجار خمپارهها، توپها و موشكها وقتي اين سوي رودخانه منفجر ميشوند . . . ولي من در لحظة موعود آرامش خود را از دست نخواهم داد و از صداي انفجار موعود مشعوف نخواهم شد . . . و تو هنوز در حال آمدن به سوي نقطة موعود هستي . . . هنوز 14 دقيقة ديگر فرصت داري تا من شاسي بيسيم را فشار دهم و اصوات در حنجرهام بدمد و آن سوتر، طناب كشيده شود و گلولة خمپاره به پيشوازت بيايد. ميتواني با ياد بياوري، انفجار آن همه گلولة توپ و خمپاره را كه هر شبانه روز بر شهر ما ميريزيد؟ و هر كس و هر چيز را كه در برد توپهايتان باشد به نابودي ميكشانيد؟ هيچ هدفي راحتتر از نابودي يك شهر در جهان وجود ندارد؟ به حركتت همچنان ادامه بده . . . من تنها هر روز اولين گلوله در اختيار دارم و امروز مانند هر روز اولين گلولة آن را مصرف كرده ام.مي خواهي بداني براي چه؟چرا ايستاده اي؟هان،كوكه پشتي ات را بر زمين گذاشتي.پس خسته شدي؟درون كوله پشتي ات چه چيزي وجود دارد كه تو را خسته كرده؟لباسهايت؟و يا نه سوغاتي براي دوستان هم سنگرت؟شايد از شيريني هاي دست پخت مادرت… مي خواهي بداني كه اگر من بتوانم از اين شهر محاصره شده به خارج بروم،با خود چه چيزي مي اورم؟سوغاتي من حتماًمقداري مهمات خمپاره خواهد بود.خسته اي؟بنشين!براي من چند دقيقه بالاتر و پايين تر،تفاوت نمي كند،ولي در هر حال راهت ادامه بده.من گلولهء اول خود را بر اواسط همين جاده شليك كرده ام.وگلوله دوم آماده است تا بر همان نقطه فرود آيد.چند دقيقه ديگر به انجا خواهي رسيد و دود سياه ناشي از انفجار گلولهء اول را بر زمين خواهي ديد و مانند دوستان قبلي ات،از سرعت قدمهايت كاسته خواهد شد… و بهت زده به محل انفجار گلوله خيره خواهي شد… و نمي داني كه گلوله دوم در راه است… و هميشه اين سؤال براي من باقي خواهد ماند… كه چرا با ديدن محل انفجارگلوله اول،احساس خطر به شما دست نمي دهدو نمي دويد؟شايد فكر مي كنيد گلوله اي منفجر شده ومن چه شانسي داشته ام كه در آن لحظه نبوده ام و اين قضيه،باعث احساس آرامشتان مي شود و بعد گلوله دوم به شدت فرود مي ايد… چرا هنوز نشسته اي؟مي خواهي بيشتر بداني؟اگر به گلوله اول رسيدي به دقت نگاه كن! چه مي بيني؟بله،يكي از گلوله هاي خودتان… اشتباه نكن… از شما به غنيمت نگرفتيم.با دقت بيشتري نگاه كن!يكي از دهها گلوله اي است كه بر سر ما فرود آورده ايد.و از معدود آنها كه هر روز منفجر نمي شوند.تنها كافي است از درون دل خاك بيرون كشيده شوند،ماسوره به حالت ضامن قبل از شليك در آيدو فشنگ پرتاب با يك پوكهء از نيم بريده شدهءكاليبر 50 تعويض شود… و بعد… 3 گلوله در روز به دست بيايد 3 گلوله اي كه تا ديروز در دستان شما بود و امروز در دستان ما.راستي آرم پرچم شما عقاب است! شايد همان عقاب معروفي كه باور كرده بود امروز همهءشهر و ديار ما زير پر و بال اوست.ما در اين سوي رودخانه داستان معروفي از عقاب داريم كه مورد اصابت تير پيكاني قرار گرفت… گويند،چون نيك نظر كرد،پر خويش در ان ديد… گفتار كه ناليم كه از ماست كه بر ماست… شما چه داريد؟چه ميكني؟دقايق اضافهء زندگي بر تو خوش نيامده؟كوله پشتي ات را به كول مي اندازي و حركت مي كني… بله تو جاده را طي خواهي كرد.بعد مانند ديروز و روزهاي قبل منتظر مي مانم تا به منطقهء17 ثانيه آخر برسي… 17 ثانيه به مرگ تو… و 17 ثانيه به زمان پرواز گلوله از قبضه تا هدف… پس من باز بايد محاسبه كنم كه چند گام تو در زمان 17 ثانيه طي مي شود… و 17 ثاتيه زودتر از آنكه به محل انفجاربرسي،شاسي بي سيم فشار داده خواهد شد و 17 ثانيه بعد يك نقطهء تلاقي ايجاد خواهد شد.چشمان من،بعلاوهء دوربين، جسم تو،هفدهمين ثانيه، انفجار گلوله… و پرواز هزاران در هزار تركش ريز چدني به اطراف و دروت جسم تو… هر چند روز يك بار بايد اين صحنه تكرار شود تا شما نيز در آن سوي آب آرامش نداشته باشيد و بدانيد كه در هر بار رفتن و آمدن از مرخصي،ممكن است مرگ شما را فراخواند… و اين مساءله بسيار عذاب آور تر از كشته شدن در خود خط است.ناامني راه پشت سر،راهي كه تمام اميد برگشت به خانواده و زندگي پشت سر، به امنيت ان بستگي دارد… ولي تنها سه گلوله در روز آن را نا امن خواهد كرد… و در تمامي طول اين مدت شما ناگزيريد كه از روي اين جاده بدويد… 5/3 كيلومتر جاده… حتي وقتي كه ما بالاي ديدگاه نيستيم، شما تايد در اضطراب باشيد… اضطراب آنكه كسي منتظر نشسته تا شاسي بي سيم را فشار دهد… بله تنها با سه گلوله… و نه با آن هزاران گلوله… بله ما تصميم گرفته ايم كه ترس و وحشت را از اين سوي رودخانه به آن سو بكشانيم… و تو هنوز در راهي،به اسمان نگاه ميكني و شايد از آن لذت مي بري! چه هواي لطيف و خنكي! اگر جاي تو بودم،تنها از خدا درخواست وزش باد تندي مي كردم تا شايد گلوله قبل از اصابت به جاده،در اثر وزش باد مسيرش كمي منحرف شود و آن سوتر به زمين اصابت كند… و يا آنكه چاشني پرتاب گلوله عمل نكند و گلوله از درون قبضه شليك نشود.ده دقيقهء ديگر به منطقه 17 ثانيه باقي مانده.شايد فكر مي كنيد،كه تا كي روش ناامني جاده ها موثر باشد.10،20،40 نفر ديگر كشته شوند،شما از راههاي ديگر تردد خواهيد كرد.بله سؤال خوبي است تو حق داري اين سؤال را بپرسي و من حق دارم جواب آن را ندهم.امروز نوبت توست تا شكار يك تاكتيك شوي.همان گونه كه مي توانست نوبت يكي ديگر از شما باشد؛ كس ديگري كه چند دقيقه زودتر از اين جاده ميگذشت. و شايد تو اكنون تنها نظارهگر خون بر زمين ريختة او ميشدي، ولي همه چيز امروز دست به دست هم دادهاند تا تو طرف صحبت قرار بگيري. جواب سؤالت را بدهم؟ تو حق داري بداني! در آينده اگر اين روش كارگر نيفتاد، راه ديگري در پيش خواهم گرفت. از هم اكنون همه چيز براي آن شيوه آماده است. ميداني آن روش چيست؟ تو راه خودت را بيا و تنها گوش فراده. نام آن را گذاشتهايم تلهموش. به موازات منارة همين جاده و ديگر جادههاي منتهي به پشت،كابل تلفن صحرايي شما قرار داد. كافي است گلولة اول به جاي جاده بر روي همين سيمها فرود آيد . . . و قعطي ارتباط . . . و سيمبان بينوايي كه بايد بيايد و بر روي نقطة انفجار، كابلهاي تكهتكه شده را به هم وصل كند . . . دقيقاً بر روي محل انفجار . . . و در اينجا ديگر 17 ثانيه انتظار نيز لازم نيست . . . و گلولة دوم . . . و نكتة جالبتر آنكه من هرگز از اين فاصله سيمها نديدهام و تنها از حركات سيمبانهاي شما بدان پي بردهام. با احتساب وقت اضافة نشستنات 8 دقيقه ديگر فرصت داريم. دوستي جالب است؟ ميداني اكنون چند نفر در پاي قبضة خودي منتظر شنيدن تماس بيسيم من هستند؟ 5 نفر . . . 5 قبضه چي . . . ميخواهد آنان را بشناسي؟ اين حق توست. يكي از آنان مهدي است كه قبل از جنگ پدرش را از دست داده. مادرش رختشور خانة بيمارستان بود . . . تا آنكه يكي از آن هزار گلوله، بر رختشور خانة بيمارستان فرود آمد. ميخواهي بداني چند روز طول كشيد تا آن همه ملحفة خونين دوباره سفيد شدند. و حسن، كه تنها 13 سال دارد و هر روز قبضه را پاك ميكند. ميتواني بفهمي چقدر سخت است، با دست خود، خواهر كوچكتر را در گور نهادن؟ آن هم قطعه قطعه؟ كافي است يا باز هم بگويم؟ پرواز هزاران گلوله بر فراز شهر، براي نابودي مشتي غيرنظامي، ولي ما تنها سه گلوله در اختيار داريم و وقتي كه كار امروز تمام شد، همگي بدون هيچ عذاب وجداني به راحتي ناهار خواهيم خورد و بعد استراحتي و دوباره به سراغ گلولههاي عمل نكرده شما خواهيم رفت تا براي روزهاي بعد نيز سه گلوله آماده كنيم.در واقع ما براي تضعيف روحيهء شما حتي به گلولهء جنگي هم احتياجي نداريم.تنها كافي است هر چند مدت يك بار مانند 2 ماه قبل عمل كنيم و گرداني از نيروهاي شما را به جان هم بياندازيم.بله،همان گرداني كه به پشت خطوط منتقل شدو گردان شما جايگزين ان گرديد.هيچ كس از شما راز آن اعلاميه ها را نمي داند.اعلاميه هايي كه عصبانيت فرماندهي سپاه سومتان را باعث شد.هيچ رازي در اين دقايق اخر بين ما باقي نخواهد ماند.چند روز ديگر نوبت گردان شما خواهد رسيد.يكي از آن گلوله هاي اعلاميه پخش كن… با اعلاميه هاي در ظاهر ساده و همراه با امان نامه… امان نامه هايي با عكس امام… كه شما سخت از او وحشت داريد… بله،شما هم روزانه هزاران اعلاميه بر فراز شهر ما پخش مي كنيد كه شهر در محاصره است… تسليم شويد… و تاكنون هيچ كدام از آنها هيچ سودي نداشته اند،ولي اعلاميه هاي ما همه شما را به وحشت انداخت،آن هم با يك گلوله… و هيچ گاه شما نفهميديد كه دچار چه حقه اي شده ايد!تو با گردان قتلي نبوده اي،ولي دوستانت در اين گردان چند مدت ديگر خواهند ديد،گلوله اي در آسمان باز ميشود و اعلاميه هايي بر سر آنان پخش خواهد شد… و در هر اعلاميه، اعلام شده كه يك عكس امام خميني به عنوان امان نامه به همراه اعلاميه وجود دارد كه در موقع عمليّات نيروهاي ايراني،دارنده آن پناهنده محسوب خواهد شد… و فرمانده گردانتان همچون فرمانده قبلي دستور جمع آوري اعلاميه ها و به خصوص امان نامه ها را خواهد داد.و در ارتش شما،به دست نيامدن امان نامه ها با كيفر سختي همراه خواهد بود؛آن هم در همچون ارتشي كه تنبيه در ان دسته جمعي است.توجه كن كه فرمانده گردانت با اعلاميه هايي بدون امان نامه روبرو شود!نكليف او چيست؟چه كسي آنانرا برداشته؟شايد واقعاَ كساني تعدادي از آنها را بردارند! فشار به گردانتان براي يافتن امان نامههاي گمشده . . . اگر خبر به بغداد برسد كه در گردن شما چنين وضعيتي روي داده . . . فشار به فرماندة گردان . . . تنبه دسته جمعي . . . و احتمالاً متهم كردن نفرات گردان براي فرار از تنبيه . . . بدگماني و سوءظن . . . و در نهايت عدم نهايت عدم اعتماد به گرداني كه تعدادي از نفرات آن اماننامه، آن هم عكس امام را مخفي كردهاند . . . و عدم اعتماد در جنگ يعني شبها از ترس خيانت نخوابيدن و هر لحظه منتظر حادثهاي بودن. ولي ميخواهي واقع امر را بداني؟ شايد هيچ كدام از امان نامهها توسط نيروهاي شما برداشته نشده باشند، زيرا ما از همان اول، تعدادي از اعلاميهها را بدون اماننامه ارسال كردهايم. ميبيني با محاصرة شهر، هوش و استعداد ما صرف چه اعمالي ميشود؟ و اي عقاب عراقي! چگونه پر خودت باعث قتلت ميشود؟ ما جنگيدن را در هيچ جايي ياد نگرفتهايم جز در همين چند ماه، و اگر جنگ نبود اكنون در سر كلاس درس در همين شهر به تحصيل مشغول بوديم . . . و الآن ممكن بود چه درسي داشته باشيم . . . شايد رياضيات . . . م من انون در حال محاسبة سه دقيقه وقت باقي مانده تو هستم. اكنون لحظهاي است كه بايد به 5 نفر منتظر در پايين آماده باش بدهم. آنان بايد آماده باشند و طناب را محكم در دست بگيرند، تا شروع 17 ثاتيه. خوب آنان آماده شدند . . . همه چيز بر ضد توست. ميداني هميشه در اين لحظات به چه فكر ميكنم؟ اينكه شايد تو، قبليها و يا بعديها، از اهالي بصره باشيد. من آنجا آشنايي دارم يا بهتر بگويم داشتم؛ آشنايي كه هرگز او را نديدهام . . . عمهام . . . كه سالها قبل، قبل از مرگش با مردمي از اهالي آنجا ازدواج كرد. هميشه ميخواهم بدانم كه اگر اهل بصره باشي، آيا از او و فرزندانش خبري داري؟ ميگويند دو پسر داشته، چند سال بزرگتر از من. گاهي فكر ميكنم كه ممكن است در اين لحظه يكي از آن دو پسر عمه را نشانه رفته باشم. اكن.ن تنها 5 قدم به منطقه 17 ثانيه پيشگيري مانده. 4 قدم، 3 قدم، 2 قدم، 1 قدم. 17 ثاتيه شاسي بيسيم را فشار دادهام.طناب كشيده شد و گيوتين مرگ تو حركت كرد. اكنون گلولهاي كه سالهاي سال به صورت سنگ معدن مدفون بوده . . . استخراج، استحصال و ذوب گرديده . . . و به شكل قالبي از چدن و فولاد از مواد انفجاري لبريز گشته . . . و با كشتي مسافتهارا در اقيانوس در نور ديده، در راه است تا مرگ تو را رقم زند؛ گلولهاي كه دو بار فرمان مرگ داشته است : بار اول در شليك شما بر روي شهر ما و اكنون در شليك ما بر روي تو. عقاب عراقي، پر خود را پس بگير! 16 ثانيه از اين لحظه به بعد گلوله در آسمان راه خود را در پيش گرفته و تحت اختيار هيچكس، حتي من نيست. زمان دوستي هميشه كوتاه بوده. تو هم شايد اكنون بايد در جايي ديگر مشغول تحصيل باشي . . . و شايد من نيز اگر ميتوانستم، تنها تو را به اسارت ميگرفتم تا بعد از جنگ به سلامت نزد خانوادهات بازگردي، ولي هر چه هست، اكنون تو آن سوي رودخانهاي و من اين سو. 15 ثانيه يك شانس ديگر در ثانيه 13 صداي شليك به گوش خواهد رسيد. اگر تنها لحظهاي توجه كني . . . و ثانيهاي مكث و نشستن . . . تا مسير گلوله مشخص شود . . . شايد از انفجار جان سالم به در بري . . . آماده باش تا از اين فرصت استفاده كني! 14 ثانيه اگر جاي تو بودم و ميدانستم كه چه در انتظار من است، در اين لحظات آخر از خدا طلب بخشش ميكردم . . . به خاطر همه چيز و همه كس . . . شايد خدا . . . به هر حال تو به هيچ موعظهاي پس از مرگ احتياج نخواهي داشت. 13 ثانيه صداي شليك . . . و تو هنوز مصمم به راهت ادامه ميدهي. صداي شليك، تو را متوجه نكرد. در چه فكري هستي؟ باز هم يك شانس باقي مانده . . . آخرين شانس . . . آنكه تنها بادي در اين لحظات آخر بوزد، ولي دعاي من اين است كه هرگز بادي نوزد. 12 ثانيه با كمال شجاعت بايد بگويم كه پس از كشتنت به پيين رفته و همه چيز را از ياد خواهم برد. تو با در بر كردن اين لباس نظامي، خود قرارداد كشتن وكشته شدن را امضاء كردهاي. 11 ثانيه به هيچ چيز فكر نكن، جز وزش باد . . . و من به سه گلولهام . . . و آنكه يكي را به مصرف رساندهام . . . ديگري در راه است . . . و سومي؟ 10 ثانيه ثانيههاي زندگيات از دو رقم به يك تبديل شد. دوست من مرگ در راه است. 9 ثانيه گلوله هم در راه است. تو هم در راهي و بعلاوه دوربين من نيز بر نقطهاي است كه انفجار بايد صورت بگيرد، لقاحي كه عاملش انساني است در اين سوي رودخانه. 8 ثانيه ميبيني! هيچ نسيمي نميوزد تا گلوله خطا رود. و چاشني پرتاب گلوله نيز با آنكه دستساز است عمل خود را به خوبي انجام داده وگلوله را از درون لوله رهانده. اكنون تنها معجزهاي به تو كمك خواهد كرد . . . و شايد دعاي مادرت. 7 ثانيه چند روز طول خواهد كشيد تا خبر كشته شدنت در جنگ به خانواده برسد؟ 2 روز، 5 روز؟ در آن لحظه، پدرت به چه كاري مشغول است؟ براي من بيشتر از 24 ساعت طول نخواهد كشيد. برادرم در آن پايين اولين كسي است كه خبر خواهد شد. 6 ثانيه زمان كوتاهي است. هر وقت يكي از شما از سر آن راه به سمت لبة رودخانه ميآيد، با خود ميگويم يك نفر ديگر به دشمنان اين سوي رودخانه اضافه شد. 5 ثانيه ديگر شايد بپرسس، اگر پسر عمة من باشي، باز هم شاسي بيسيم را فشار خواهم داد؟ بله، فشار خواهم داد و تا چهار ثانية ديگر تو به محل ثبت گلوله خواهي رسيد و گلوله نيز تا 4 ثانية ديگر به تو ملحق خواهد شد. 4 ثانية ديگر براي آخرين بار رودخانه را ببين؟ اينجا رودخانة اروند است و در قول شما شطالعرب. در هر صورت هيچ فرقي براي شما نخواهد داشت. هر چه شود، آب شيرين اين رودخانه، تنها به دريا خواهد ريخت و شور خواهد شد؛ مثل قبل، مثل حال و به همين صورت در آينده. ميبيني چقدر مسخره است؟ راهاندازي كشتار مردم شهر ما، به خاطر جريان سيال رودخانهاي كه هرگز اسير شخصي نشده. 2 ثانيه ديگر باز هم نميداني كه من چه ميگويم و با همان سرعت به محل انفجار نزديك ميشوي. در ثانية بعد صداي سوت گلوله را خواهي شنيد، ولي تنها كسري از ثانيه فرصت خواهي داشت كه بر زمين بخوابي. پس آماده باش از آخرين فرصت نجات زندگي استفاده كني. 1 ثانيه دوستي ما در آخرين ثانيه خود است. به چه فكر ميكني در اين آخرين ثانية زندگي؟ با نامزدت كه در آخرين لحظه تو را وداع گفته؟ به مادرت؟ به هواي خنك؟ چارهاي نيست! چشمانم بر نقطة انفجار ميخكوب شدهاند و تو درون علامت بعلاوة دوربين قرار گرفتهاي و در اين كسر ثانيه، صداي سوت گلوله را خواهي شنيد همه چيز تمام شد. انفجار در نقطة دقيق خود صورت گرفته و دود همه جا را پوشانده و نو در ميان غبار آن گم شدهاي. منتظر ميمانم تا غبار بنشيند. لحظات ديگر براي من ارزشي نخواهند داشت، ولي براي تو، اگر مجروح شده باشي . . . بسيار گرانقدرند . . . هر لحظه خونريزيت شديدتر از قبل ميشود . . . و ميدانم دقيقاً در اين لحظه به چه فكر ميكني . . . به ياري دوستانت . . . ولي اگر كار تمام باشد و روحت در پرواز، به همه چيز آگاهي يافتهاي . . . تمام صحبتهاي من . . . و اكنون دوستانت بر سر دو راهياند . . . به كمك تو بشتابند؟ و يا از دور نظارهگر خونريزي و مرگ تدريجي تو باشند؟ من هم دوست دارم تا به كمكت بشتابند . . . اشتباه نكن . . . اين براي نجات تو نميخواهم . . . تمام تاكتيك را براي تو نگفتم . . . گلولة سومي هم اكنون در لولة خمپاره آماده است تا دوستانت را هم به سرنوشت تو دچار كند. تو طعمة بعدي اين قلاب خواهي بود. دود كنار ميرود و تو بر زمين جنبشي نداري. دوستانت از دور نظارهگرند من منتظر دوستانت باقي خواهم ماند تا سومين و آخرين پر عقاب را هم مصرف كنم. دوستي ما در آخرين ثانية خود است. به چه فكر ميكني در اين آخرين ثانية زندگي؟ ميتواني تصور كني كه من درباره شليك يك گلوله، تنها يك گلوله، چگونه به تفكر ميپردازم؟ كه از كجا آمدهاي؟ چه كسي در فكر توست؟ و اين كار هر روز من است؛ و براي هر كدام از شما كه از اين جاده درگذريد. آيا شما نيز قبل از شليك آن هزاران گلوله، به مادر من فكر ميكنيد؟ پس چرا شليك اين سه گلوله، براي شما اين قدر دردناك است؟ سه گلوله با تفكر در مقابل هزاران گلوله بدون تفكر، هزاران گلوله بدون تفكر كه اگر شليك نميشدند. چشمانم بر نقطه انفجار ميخكوب شدهاند و تو درون علامت بعلاوه دوربين قرار گرفتهاي و در اين كسر ثانيه چه شد؟ چرا بر زمين خوابيدهاي؟ به چه مينگري؟ به گلوله كه عمل نكرد؟ پس دوباره گلوله عمل نكرد! از حال به تو 5 ثانيه فرصت ميدهم كه از جا برخيزي و فرار كني وگرنه شاسي بيسيم را فشار خواهم داد و گلوله سوم به سويت پرواز خواهد كرد. كرنومتر را فشار دادم . . . يك، دو، سه، چهار . . . سريعتر بدو! خاطرم را آسوده كردي! اشتباه نكن! اين را براي فرار زودتر از موعدت نگفتم. گلوله سوم من به 17 ثانيه زمان پرواز محتاج است و اگر تو ديرتر فرار ميكردي، ممكن بود گلوله سوم نيز پس از فرارت به مكان خالي اصابت ميكرد . . . حال عرق ريزان به جمع دوستانت خواهي پيوست . . . بدون كولهپشتي كه در نقطه موعود جاي گذاشتهاي . . . و مرگ را به چشم خود ديدهاي . . . آيا امشب كه دوباره ماشه تيربارت را فشار خواهي داد، به مادران اين سوي آب فكر خواهي كرد؟ مسلماً . . . پس پيام را كاملاً واضح دريافت كردهاي. با مرگ و يا ترسي هم قدر آن. و اين ترس را به دوستانت منتقل خواهي كرد . . . همچون گلوله اعلاميه پخش كني كه چند روز ديگر بر فرازتان باز خواهد شد . . . و شايد تو از ترس جان، نگهدارنده يكي از آن اماننامهها شوي. به هر صورت، من باز به انتظار مينشينم، تا بر سر سه راه، كسي پياده شود. شايد چند روز ديگر، دوباره تو، دوست من . . |