تبليغاتX
گروه سینما دانشگاه آزاد اسلامی بوشهر - چتري براي كارگردان ازمجموعه داستان داستان های شهرجنگی ازاحمد زاده
Gallery

Download
Art News

چتري براي كارگردان ازمجموعه داستان داستان های شهرجنگی ازاحمد زاده
چتري براي كارگردان
حبیب احمدزاده
 
جمشيد، جمشيد، كجايي كه ببيني بالاخره نفرينت مستجاب شد، بله، بله مستجاب شد، آخر من چتر دست گرفتم، بالاي سر يكي از همكارانت، با آنكه قرار بود، چتر را بالاي سر تو بگيرم، يادت كرد نفرينم كردي؟ و من خنديدم و قهقهه زدم كه شتر در خواب بيند پنبه دانه، ولي بالاخره شتر در خواب پنه دانه را ديد. جمشيد، هنوز يادت هست چطور آمدي پهلوي ما؟ گفتن بگيريد، اين هم يك نفر ديگر براي ديده‌باني و تو مي‌خنديدي، مثل هميشه و گفتي، سلام، اسمم، جمشيد محمودي، و من و امير به هم نگاه كرديم و جواب سلامت را داديم و بعد، دو ماه بالاي ديدگاه فرعي آموزشت طول كشيد و تو اصلاً حواست به آموزش ديده‌باني نبود و وسط حرفهاي من دستهايت را به هم نزديك مي‌كردي و نوك دو انگشت شستت را روي دو انگشت اشاره گذاشته و يك مستطيل درست مي‌كردي و از وسط آن مستطيل به من و اطراف نگاه مي‌كردي و بدون توجه به آموزش، هي تكرار مي‌كردي كه چه وقت ميريم بالاي ديدگاه اصلي؟ و من ناراحت از بي توجهي تو مي‌گفتم: ديدگاه ديدگاه نكن كه اگر روزش برسه و بريم ديدگاه اصلي، و تو سؤالات را درست جواب ندي از بالاي همان ديدگاه مي‌اندازمت پايين. آموزش تمام شد و رفتيم بالاي ديدگاه اصلي براي امتحان، و تو 87 متر پله زدي و نفس‌نفس زنان خودت را به من رساندي و از دوربين دشت آن سوي رودخانه را نگاه كردي و گفتي: « عجب لانگ شاتي » و من از دور، تانك دشمن را نشانت دادم كه حداقل فاصلة آن با ما 10 كيلومتر بود و خواستم بر اساس آموزشها، تخمين مسافت تو را، آزمايش كنم و گفتم: خوب آقا جمشيد، فرمول ميلييم كه يادته، توي دوربين نگاه كن و بگو اين تانك در چه فاصله‌اي از ماست؟ و تو نگاه كردي و خنديدي و به خيال من مشغول محاسبه شديولي اصلاً سرت به حساب و كتاب نبود و پس از آن مدتي گذشت و غرغر من شروع شد باز خنديدي و گفتي سه‌متر، كه من هاج و واج ماندم از آن همه زحمت دو ماه آموزش دادنت و گفتم: دمپايي‌هايت را دربيار، گفتي براي چه، گفتي مگه نميگي سه‌متر، خوب ديگه گلوله لازم نيست، دمپاييت را پرت كني بهش مي‌رسه، مرد حسابي ما لااقل تا زمين 87متر فاصله داريم بعد فاصله‌مون با تانك دشمن سه‌متره؟ و تو خنديدي و نگاهي به داخل اطاقك ديدگاه كردي و گفتي: اينجا نور پردازيش مشكل داره هر كس هم كه بخواهد از اينجا بيرون را فيلمبرداري كنه بايد « اسكوپ » كار كنه و من باز حيران ماندم كه چي جوابت بدم! و بعد به هر كلكي كه بود، سر من و امير شيره ماليدي كه در مقر ديدگاه باقي بموني، ما كه نمي‌دونستيم چه نقشه‌هايي تو سرته؟ آن روز حادثه يادت هست با موتور كه به شهر رفتيم و صداي انفجار توپ دشمن آمد و ما گاز موتوسيكلت را گرفتيم به هواي صدا در نخلستان و خانة گلي كه دود ازش به آسمان بلند بود و در چوبي خانه، تكه، تكه و شكسته به اطراف پخش شده بود و درون حياط، جنازة زن عرب، با 5 دختر و پسر خردسالش، افتاده بودند و تو گريه كردي و چقدر گريه كردي و بعد من بلند شدم قيف انفجار توپ را گرفتم، و گفتم: جمشيد همان 152 لعنتيه و تو در بيرون از خانه ايستاده بودي و دختر بچه را ديدي كه زبانش بند آمده و در ميان نخلستان مي‌دويد و وقتي گرفتيش، مات و مبهوت، در بغلت بيهوش شد و ديگر نديد كه آمبولانسها، چگونه مادر، خواهر و برادرهايش را بردند و شب كه در مقر نقشه كشيديم و جاي توپخانه دشمن را پيدا كرديم، تو گفتي: اگر اين توپخانه منهدم بشه ما مي‌شيم، بتمن و رابين‌هود شهر، كه من از عصبانيت فحشت دادم و گفتمت آدم مسخره‌اي كه همش در رؤيايي و وسط قتل و عام مردم شهر، از كارتون‌هاي دورة بچگي‌ات تعريف مي‌كني و تو براي اولين بار نخنديدي و يك گوشه كز كردي و صبح كه با همان خمپاره انداز فكسني و مهماتي كه از ارتش دزديده بوديم، توپخانه را زديم، بالا و پايين مي‌پريدي و مي‌گفتي: عجب سناريويي، بعد از جنگ حتماً فيلمش مي‌كنم و همة دعواهاي ديشب من يادت رفته بود. جمشيد، جمشيد، جمشيد، يادت هست با چه اصراري من و امر را فرستادي مرخصي، و وقتي برگشتيم و در اطاق كوچك مقر را باز كرديم، ديديم، فيلم را به ديوار آويزان كرده‌اي و دو تا قرقره چوبي دست‌ساز و يك مقدار آت و آشغال ديگر را سر هم كردي و اسمش را گذاشته‌اي ميز مونتاژ و بعد كه سروصدا كرديم، گفتي دارم مونتاژ را به طريقة آيزنشتاين تمرين مي‌كنم و بعد از دو روز كه به اطاق كسي را راه ندادي، پروژكتور تبليغات را قرض گرفتي و فيلم را به ما نشان دادي يعني واقعاً مونتاژ جديد كارتون موش و گربه بود؟ چه افتضاحي، همه چيز به هم ريخته بود، موش به گربه نگاه مي‌كرد بعد تصوير قطع مي‌شد، بعد موش به سگ نكاه مي‌كرد و تو گفتي: نگاه كنيد، حضور عنصر سنگ چقدر احساس اين موقعيت را عوض مي‌كندو ما همه به تو خنديديم و مسخره‌ات كرديم و تو مغموم شدي و دستگاه را خاموش كردي و ناراحتي كردي كه ما تو را درك نمي‌كنيم و ما جوابت داديم كه تو هم موقعيت شهر را درك نمي‌كني. جمشيد، جمشيد، جمشيد، يادت هست آمدم نصيختت كنم، گفتم: رفتم آمار شهداي اين ماه شهر را از حاج‌دهنوي گرفتم گفته شهداو زخمي‌هاي غيرنظامي، حدود 180 نفرند و من همه جا، دعاي شكر خوانده‌ام، كه ماه قبل آمار 250 بوده و به تو گفتم: اگر جاي اين رؤياها، وقتي بالاي ديدگاه ميري، چشمهايت را باز كني و جاي «لانگ شات» و «اسكوپ»، يك به يك توپخانه و خمپاره اندازهايشان را پيدا و منهدم كني، همه آمار تلفات شهر از اين 180 پايين‌تر مي‌آيد و هم براي بعد از جنگت، انشاءالله، گوش شيطان كر، داستان براي صد فيلم جنگي داري و تو كه گفتي باشه ولي شرط گذاشتي كه جلوي كارهايت را نگيريم و من پيشاني‌ات را بوسيدم و فرداش بود كه سه شب تمام، باز در اطاق كوچكه به روي همه بسته شد و وقتي باز شد، ديديم كه يك سناريو نوشته‌اي، به نام انفجار در خاك عراق كه داستان يك بسيجي بود كه مي‌رفت آنسوي مرز و تمام توپخانه‌هايي كه شهر مي‌زدند، يك تنه نابود مي‌كرد و هنوز فيلم ساخته نشده، تمام عوامل را هم مشخص كرده بودي كارگردان: جمشيد محمودي، فيلمنامه: جمشيد محمودي، مونتاژ، صداگذاري، افكت، انتخاب و تدوين موسيقي، تدوين: جمشيد محمودي، و ما طبق قرار سكوت كرديم و هيچ نگفتيم. ولي كم‌كم سر و صداي قضاياي تو به بيرون از مقر كشيده شد، آن روز كه از شهرباني مأمور آمد و گفت كه يك نفر مي‌خواسته به تنها بانك دائر در اين شهر جنگي دستبرد بزند و وقتي همراهش آمديم ديديم كه به دستهايت دستبند زده‌اند و و رئيس تنها بانك دائر شهر تند، تند، عرق پيشاني‌اش را با دستمال پاك مي‌كردو مي‌گفت: كه وارد بانك شده‌اي و از او خواسته‌اي كه جازه دهد، يك فيلم بانك‌زني، در بانكش بسازي و او هم شك كرده كه نكند كسه‌اي زير نيم كاسه باشد و گرنه در وسط اين همه انفجار و بزن و بكوب، چه عاقلي اين اين درخواست را مي‌كند و تو وسط اين بحثها، با دست، دستبند زده باز هم انگشتان شستت را به انگشتان اشاره گذاشته بودي و از وسط اين مستطيل، به همة ما مي‌خنديدي! چند وقت از اين ماجرا گذشت كه آن اتفاق براي انگشت اشارة دست چپت افتاد، يادت كه هست، رفته بوديم گلوله‌هاي عمل نكردة دشمن را از شهر جمع كنيم، و تو با ماسورة يكي از آنها بازي كردي، كه چاشني ماسوره عمل كرد و دو بند انگشت اشاره‌ات، كاملاً قطع شد، بعد روي تخت بيمارستان مي‌خنديدي و دوباره با انگشت بانداژ شده، كادر سينمايي گرفتي و گفتي: حيف ديگه كادرش، استاندارد در نمي‌آد و بعد كه پانسمان دستت را باز كردي، فهميديم كه راست مي‌گفتي و ديگر هيچ وقت آن مستطيل قبلي درست نمي‌شود. جمشيد، جمشيد، جمشيد يادت هست، اولين فيلمي كه گرفتي، با پول چه كسي بود؟ آمدي مظلم‌وار از من پول گرفتي كه مي‌خواهي قبل از آنكه بچه‌ها شهيد بشوند از آنها فيلمبرداري كنم و رفتي و از انفجار يك درخت فيلمبرداري كردي و وقتي فيلم ظاهر شد و برگشت، من هميشه فيلم را برداشتم و تو گفتي كه لااقل براي يك بار بگذار ببينمش و چقدر التماس كردي اما من قبول نكردم و اينجا بود، دقيقاً همين‌جا، كه نفرينم كردي، يادت هست چي گفتي، گفتي: يك شب باراني كه من، جمشيد محمودي، كارگران مشهوري شدم دربان استوديو مي‌آد، و ميگه، آقاي محمودي، كارگردان مشهور، يك بنده خدايي با لباسهاي مندرس زير باران، پشت در، صبح تا حالا منتظر شماست و هي اصرار مي‌كنه كه بياد تو و من ميگم نه من وقت ندارم و دربان ادامه مي‌دهد، كه آقا يارو ميگه از دوستان زمان جنگتونه و بعد كه اجازه مي‌دهم، مي‌بينم تو با لباسهاي پاره و مندرس مثل موش آب كشيده مياي داخل و از كرده‌هاي الانت اظهار پشيماني مي‌ممي‌كني و التماس مي‌كني كه بهت كار بدهم و چون آدم رحيمي هستم، دلم به حال دوست زمان جنگم مي‌سوزد و ميگم از فردا بيا و در هر حالتي چه باران و چه آفتاب بايد بالاي سر من، كارگردان شهير و نامي، جمشيد محمودي، چتر بگيري و چه افتخاري براي تو بالاتر از اينكه چتر بيار من بشي و من چه گفتم: گفتم شتر در خواب بيند پنبه دانه و رفتم و تو گفتي برگرد و برگشتم و ديدم با همان انگشت ناقصت مرا در كادر قرار داده‌اي و مثل هميشه مي‌خندي. و بعد از آن بزرگترين شاهكار ديده‌بانيت، روزي كه اثاثيه‌ات را جمع كردي و گفتي كه ديگر همه چيز ديده‌باني را ياد گرفته‌اي و مي‌خواهي آن سوي شهر، ديدگاه مخصوص خودت را ساخته و از آنجا به دفاع شهر بپردازي و ما طبق قرار سكوت كرديم و هيچ نگفتيم. پس از چند مدت امير از بالاي ديدگاه، همه چيز را ديد و بعد مرا سوار موتور كرد و به سوي مقر جديدت آمديم، آن همه لودر و بولدوزر، جهاد را به كار گرفته بودي و در پشت خط اول خودي و زير آتش شديد تير مستقيم دشمن، تپة بزرگي به ارتفاع 15 متر درست كرده بودي، و امير به مجرد ديدنت جيغ زد و گفت: اين چيه، تپة ديده‌بانية يا هرم فرعون، و واقعاً آن قدر غلطك‌هاي جهاد، به دستور تو، چهار وجه تپه را شيب داده بودند كه به اهرم ثلاثه بيشتر شباهت پيدا بود و تو خنديدي و امير يقه‌ات را گرفت كه اين تپه را براي چه ساختي و تو خندان گفتي ديده‌باني و امير فحشت داد كه كدوم عاقلي 600 متري دشمن، تپة ديده‌باني درست مي‌كند، كه با فشنگ كلت، ديده‌بانش را مورد هدف قرار بدهند؟ آن هم تپه‌اي به شكل هرم؟ و تو در وسط آن همه عصبيت و مات و مبهوت ماندن راننده‌هاي لودر و بولدوزر جهاد كه دو هفتة تمام شبانه زير آتش شديد برايت تپه ساخته بودند و اين را گفتي: تپه‌اش آوانگارده، و خنديدي، و يادت هست كه من به تو چه گفتم، گفتم: عجب تپه‌اي، آن هم با اين شكل عجيب و غريب كه ه عراقيها مي‌فهمند به چه درد مي‌خورد، نه ما و نه حتي سازنده‌اش و تو جواب دادي: تپه، تپه‌اس ديگه و امير گفت: حتماً فردا هم كه كارگردان مشهور و نامي جمشيد محمودي فيلم بسازد و هيچكس فيلمش را نفهمه، ميگي هنر براي هنرهو رهايت كرديم و رفتيم و سه روز نگذشت كه تير مستقيم عراقيها، هرم تو را نصف كوتاه كردند و تنها سود كارت آن بود كه دو سه هفته‌اي، تمام توجه دشمن به تپة عجيب تو بود و ديگر گلوله‌هايش را روانة شهر نمي‌كرد، واقعاً آن روز سيلي حقت بود، جمشيد! و بعد به مرخصي رفتي و تا دو ماه برنگشتي و ما ديگر يادمان رفته بود كه ديده‌بان سومي به نام جمشيد محمودي هم وجود دارد كه بايد بياييد و از اين شهر دفاع كند، تا آنكه برگشتي، آن هم با يك پاسپورت، كه ديگر تمام، مي‌خواهم برم آلمان هم كار كنم و هم شب‌ها، بروم و كارگرداني بخوانم و چقدر خوشحال بودي و اينكه سر قولت هستي، شب باراني، استوديو، كارگرداني و چترو من كه رفتن از اين نوع و در آن موقعيت را اصلاً قبول نداشتم و گفتي كه اين شب آخر مي‌خواهي بروي و در خط آتش بچه‌هاي جزيره، شركت كني و من كه باور نداشتم كه ت واقعاً و براي هميشه از پيش ما ميروي، براي آخرين بار تو را در بغل گرفتم ... . الآن هم كه فيلم سه دقيقه‌اي سوپر هشت را در پروژكتور مي‌گذارم، مي‌بينم كه تو به سفر آلمان احتياجي نداشتي و اين تنها فيلم سه دقيقه‌اي جنگي دنياست كه به دلم مي‌نشيند،فيلم شروع مي‌شود و تو در پشت دوربيني و ديده نمي‌شوي، امير و عبدالله و محمد و از ماشين پياده مي‌شوند و با دست رخت بزرگي را كه شاخه و برگهايش مزاحم شليك قبضة خودي است و بايد منفجر شود نشان مي‌دهند قطع، نه به دليل مونتاژ آيزنشتاين، بلكه به دليل صرفه‌جويي در مصرف فيلم، زير درخت مواد منفجره كار گذاشته شده و سيم انفجار به وسيلة عبدالله كشيده مي‌شود، انفجار، دود كوچكي در حد دود كباب بالا مي‌رود، همه مي‌خندند، قطع، دوباره امير در حال موادگذاري در زير پاي درخت، با حجم چند برابر گذشته، و عبدالله دورتر ايستاده تا سيم تله را پس از فرار امير بكشد، ولي عبدالله زودتر فرار مي‌كند و امير كه جا مي‌ماند، انفجار صورت مي‌گيرد، دود و خاك انفجار، همة كادر را پوشانده و هيچ معلوم نيست و تو به اميد افتادن درخت را بعد از كنار رفتن دود در كادر داشته باشي، همينطور به فيلمبرداري ادامه مي‌دهي و دود كنار مي‌رود و درخت همچنان سر جاي خود ايستاده، قطع، نه به دليل زيباشناسي و صرفه‌جويي، بلكه به علت آنكه دوربين را به كس ديگري سپرده‌اي و مي‌خواهي خودت وارد كادر شوي و شروع دوبارة فيلمبرداري، از سمت راست كادر، وارد مي‌شوي با قدمهاي شمرده، همچون قهرمان نقش اول فيلم‌ها آرزوييت و سپس انگشت نداشتة اشاره‌ات را به زير درخت نشانه مي‌روي و امير و عبدالله با حركت دست تو را مسخره مي‌كنند و سپس فرار هر سه و انفجاري عظيم‌تر از هر دفعه و قطع و شروع دوبارة فيلمبرداري، كه همه سوار ماشين شده‌اند و مي‌خندند و دوربين چرخش مي‌كند و بر درخت كه همچنان در جاي خود ايستاده و آسيبي نديده ثابت مي‌ماند و همه مي‌روند و تو تا آخرين فريم با دوربينت مي‌ماني و سپس همه چيز سفيد مي‌شودو مي‌ماند نور پروژكتور بر ديوار و صداي برخورد انتهاي فيلم به كاست در حال چرخش و من كه تنها بينندة فيلم به كاست در حال چرخش و من كه تنها ببيندة فيلم سه دقيقه‌اي بجا مانده از كارگردان شهير و نامي جمشيد محمود ي هستم، فيلمي كه هيچ فيلمخانه‌اي در دنيا به دنبال آن نخواهد بود. جمشيد، جمشيد، جمشيد، همان شب آخر قبل از رفتن كه خبرمان كردند، من و امير با همان موتورسيكلت آمديم و تو را ديديم كه از خط آتش جزيره مينو، برگشته‌اي، هيچ اثري از تركش بدنت نبود و فقط كاسة پشت سر و مغزت را در جزيره جا گذاشته بودند، و مي‌گفتند آن تودة خاكستري رنگ با تمام رؤياها و آرزوهاي كارگردان شدن، فيلنامه‌ها، سوژه‌ها، قطع و وصل‌هاي آيزنشتايني، و هرم آوانگاردت، پخش شده روي نخل‌هاي بي‌سر و قابل ديگر جمع كردن نيست، وقتي به صورتت نگاه كردم، هنوز مي‌خنديدي و بعد دو دستت را كه هنوز گرم بود، باز كردم و انگشتان شست و اشارة هر دو دستت را به هم نزديك كردم و كادر بستم و هر چهار انگشت را بوسيدم . . . امروز صبح، سر صحنه فيلم جنگي ابراهيم، باران مي‌آمد و همه از باران شديد پناه برده بودند و به اطاقها و من و ابراهيم تنها مانده بوديم. و ابراهيم، بالاي سر خودش و من چتر گرفته بود، چتر را از دستش گرفتم و بالاي سر او تنها نگه داشتم، ابراهيم گفت: چرا؟ خيس شدي، گفتم: نه، كارگردان شهيد و بي نام جمشيد محمودي، حتماً بايد نفرينش مستجاب شود و بعد همة آن هياهو را رها كردم و رفتم يه گوشة نخلستان و با آنكه يقين داشتم كه از همان اوج مثل هميشه ما و تمام جهان را در كادر انگشتانت قرار داده‌اي باز هم زارزار گريه كردم براي كارگرداني كه هيچ‌گاه اولين و آخرين فيلمش را نديد و از اين پس، هيچ فيلمخانه‌اي در دنيا، فيلم‌هاي او را با افتخار نمايش نخواهد داد.
جمعه دهم اسفند 1386